مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

377

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

بود ، برسيدند . و تخت ملك نيز در آنجا بود و از آنجا بقصرهاى زنان همىرفت . عجوز در آنجا بايستاد و با ملكزاده گفت : اى فرزند ، بايد در اين مكان پنهان شوى كه تا شب نيايد ، بقصر ملكه نتوانى رفت . ملكزاده در آنجا پنهان شد . عجوز او را در آنجا گذاشته ، بجاى ديگر رفت . تا اينكه روز بپايان رسيد . آن وقت عجوز حاضر آمده ، او را بيرون آورد و از در قصر داخل شدند و همىرفتند تا بقصر حيات النفوس برسيدند . دايه در بكوفت . كنيزكى خردسال بدر آمده ، كوبندهء در بازپرسيد . دايه گفت : منم . كنيزك بازگشته ، از خاتون دستورى خواست . ملكه گفت : در بگشاى و او را با كسى كه همراه او است ، بگذار تا درون آيند . چون ايشان از در درآمدند ، دايه ديد كه شمعها افروخته و فرشهاى ديبا گسترده و خوان‌ها نهاده ، ميوه و حلوا فروچيده و عود و عنبر بمجمر انداخته‌اند . چون ملكه ، دايه را بديد ، پرسيد اى دايهء مهربان ، محبوب من كجاست ؟ دايه گفت : او را نيافتم . و لكن خواهر او را آوردم . ملكه گفت : اى دايه ، مگر ديوانه‌اى ؟ كسى را كه سر به درد آيد ، بدست خويش مرهم ننهد . دايه گفت : اى خاتون ، راست ميگوئى . و لكن تو خواهر او را ببين . اگر ترا پسند آيد ، او را در نزد خود نگاهدار . اين بگفت و نقاب از روى ملكزاده بركشيد . چون ملكه او را بشناخت ، برپاى خاسته ، زمين ببوسيد و هردو بى خود بيفتادند . دايه ، گلاب بر ايشان بفشاند تا به خود آمدند . آنگاه ملكه ، اين ابيات بخواند : ببند يك نفس اى آسمان دريچهء صبح * بر آفتاب كه امشب خوش است با قمرم ندانم اين شب قدر است يا ستارهء صبح * توئى برابر من يا خيال در نظرم چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .